چراغ قرمز

وقتی داخل یک خودرو به چراغ قرمز نزدیک می شوی ماشین های کناری را می بینی که راننده ها با گردن های کشیده و دهانی باز و زبانی که به دندان گرفته اند سعی می کنند تا حتی اگر یک سانتی متر هم فاصله با ماشین جلویی ، جدول و یا چهار راه را کم کنند ، البته مالیده شدن آینه ها به یکدیگر و نگاه چپ چپ سایرین هم آنچنان تاثیری ندارد مهم این است که آدم زرنگی باشی و دست و فرمانت را به رخ بقیه بکشی ، مثل اینکه اگر یک ثانیه جلو بیافتی تمام کاینات به افتخارات هورا می کشند. همین آدمها اگر بیست متر بعد از چهار راه یکی از رفقا را ببینند ساعت ها دوبله کنار خیابان می ایستند و حرفهای صد من یک غاز می زنند ، انگار نه انگار این همان آدمی هست که چند لحظه پیش برای ثانیه ای و متری پیش افتادن چانه می زد. الان که توی این هوای گرم  که معمولاً پنجره ماشین ها پایین است ، حد اقل آنهایی که کولر ندارند و یا دارند و به خاطر بی بنزینی آن را روشن نمی کنند ، ماشین ها اینقدر به هم نزدیک می شوند که مکالمات داخل خودروها را هم می شود شنید. بعضی هم که انگار در یک جزیره دور افتاده هستند چنان صدای پخش خود را بلند نموده اند که وقتی به کنارت می رسند موهایت تکان می خورد. یکی با همسرش دعوا دارد و یکی با تلفن همراه با آن طرف خط گلاویز است. این چراغ قرمز ها هم شده جریان یک اجتماع که پشت یک خط به صف کشیده شده اند، می توان از آنها برای کل جامعه نمونه برداری کرد ، مثل اینکه در جای جای رود سد کوچکی ببندند تا آب جاری را نمونه برداری و ازمایش کنند. من که پس از چند بار توجه و دقت فقط افسوس خوردم. کاش حالمان بهتر شود.

التماس دعا - سید امید هاشمی 

یه شب ماه میاد

یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ کوچه به کوچه 
باغ انگوری ~ باغ آلوچه 
دره به دره ~ صحرا به صحرا 
اون جا که شبا ~ پشت بیشه‌ها 
یه پری میاد ~ ترسون و لرزون 
پاشو میذاره ~ تو آب چشمه 
شونه‌می‌کنه ~ موی پریشون… 
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ ته اون دره 
اون‌جا که شبا ~ یکه و تنها 
تک‌درخت بید ~ شاد و پرامید 
می‌کنه به‌ناز ~ دسشو دراز 
که یه ستاره ~ بچکه مث 
یه چیکه بارون ~ به جای میوه‌ش 
نوک یه شاخه‌ش ~ بشه آویزون… 
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب 
منو می‌بره ~ از توی زندون 
مث شب‌پره ~ با خودش بیرون، 
می‌بره اون‌جا ~ که شب سیا 
تا دم سحر ~ شهیدای شهر 
با فانوس خون ~ جار می‌کشن 
تو خیابونا ~ سر میدونا: 
«ــ عمو یادگار! ~ مرد کینه‌دار! 
مستی یا هشیار ~ خوابی یا بیدار؟» 
مستیم و هشیار ~ شهیدای شهر! 
خوابیم و بیدار ~ شهیدای شهر! 
آخرش یه شب ~ ماه میاد بیرون، 
از سر اون کوه ~ بالای دره 
روی این میدون ~ رد می‌شه خندون 
یه شب ماه میاد

حسین جان

سلام حسین جان 

آمدم شعری بنویسم نشد، گفتم براتون نامه ای بنویسم و تولدتون رو تبریک بگم ، دلم می سوزه ، همیشه تولد شما شهادتون را هم به یادم میاره ، ولی خودمونیم آقا عجب نقشی بهتون داد خدا، نقش عاشق خودش ، آخر سر شما موندین و خدا......... آقای من شنیدم خدا عاشق زیاد داره ، همه میگن عاشق خدان ، ولی این شما بودین که بین این همه عاشق برگزیده شدین و به خواستگاری  خدا رفتین. امروز ، روز تولد عشقه ، روز تولد احساس و روز تولد یک حقیقت .

راستی بعد از شما ، تو کتابها ، شعرها و داستانها همه عاشق ها سوار بر اسب سفیدند.....

تولد حسین بن علی علیه السلام بر جهانیان مبارک باد.

التماس دعا - سید امید هاشمی 

عشق و عشق و عشق

احساس لطيفي شود از عشق مهيا 

مانند تولد بود آن لحظه ي زيبا 

از عاطفه لبريز چو گردد دل انسان 

از عشق شود پر، وجود او سراپا 

زد بذر محبت به دلي تا كه جوانه 

آن دل شود از نم نم عشق زنده ، شكوفا 

آسوده و آشفته شدن ، وصلت و هجران 

ايجاد شود در اثر عشق به دلها 

هرچند اسيري كشد از عشق ، دل عاشق 

هرگز نكند خواهش آزادي از اين بند مصفا 

اي بس عمل سخت كه آسان شود از عشق 

بسيار غريبه كه زعشقند آشنا 

عاشق نبود آنكه چومعشوق كند امر 

يا ((چون و چرا)) آرد ، يا ((شايد و اما)) 

با عشق به پروانه شدن ميرسد انسان 

بيرون پرد از پيله،رود ((بالا)) ، (بالا) 

يك روز پرنده شوي از عشق به پرواز 

يك روز چو آهوي خرامان سوي صحرا 

روزي دهدت خنده و روزي كندت زار 

گاهي عقلايي ، گهي ديوانه و شيدا 

دل زنده بود آنكه در او عشق حقيقيست 

با عشق بزرگي و دلت هست چو دريا 

سرمنشاء هرخير كه در عالم هستيست 

عشق است ، ازآن خلق شدند آدم و حوا 

ميكوش شوي لايق عاشق شدن اي دوست 

زين فيض رها ميشوي از غصه ي دنيا 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پاره  پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

گمشده

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست 

با چشمهای روشنِ براق 

با گیسویی بلند به بالای آرزو 

هرکس از او نشانی دارد 

ما را کند خبر 

این هم نشان ما : 

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر 

شفیعی کدکنی 

کوهستان پارک

زمان : آخر خرداد

مکان : کوهستان پارک مشهد 


از تاکسی که پیاده شدیم ، زمینهای اطراف خیس بود ، تمیز نبود ولی به نظر آبی که نمیدانم از کجا و برای چه در آنجا پاشیده شده بود، کیوسک کهنه رنگ و رو رفته ای با نهایت بی نظمی در آنجا وجود داشت که بلیط ورودیه را می فروخت . درب ورود پر بود از بلیط هایی که پاره شده و به زمین ریخته بود. وارد شدیم ، مخروبه ای بود با دستگاه ها و وسایل مستهلک و بسیار قدیمی ، من به عنوان بازدید کننده واقعاً نگران افرادی بودم که از آن استفاده می کردند. واقعاً چه کسی امنیت جان این افراد که همه جوان و کم سن و سال هستند را تضمین می کند. کیوسک های فروش اغذیه که هیچکدام تمیز و بهداشتی به نظر نمی رسید، مسیر،  شیب و اسفالت ناهمواری داشت. می خواستم بدانم افرادی که در اینجا کار می کنند ، کجا زندگی می کنند و بعد از ترک اینجا به کجا می روند. گروه های جمعی دانش آموزان هم از شهرهای دیگر آمده بودند که ترسشان از معلمین همراهشان کاملاً مشهود بود، هیچ چیز زیبایی ندیدم به  جز عده ای زنان ترکمن که لباس های محلی خاصی داشتند که برایم جالب بود. مدتها بود افراد با لباسهای محلی به این شکل را در شهر ندیده بودم ، گویی به مجلس عروسی آمده بودند ، پر از رنگ بود و سلیقه . بیرون که آمدیم فقط خسته بودم و گوشهایم از صدای جیغ و داد پر شده بود. توی راه باز هم به این فکر بودم که چرا همه،  کودکان و نوجوانان را از یاد برده اند و کاری برایشان نمی کنند. این فضا می توانست بسیار آراسته و زیبا باشد ولی همه چیز داشت جز آراستگی و زیبایی.

التماس دعا - سید امید هاشمی

تولد مولا مبارک

ما علی داریم و عالی نیستیم 

بعد عمری کس نداند کیستیم

کعبه شد گهواره ات مولا علی

نام مردان گشت میلاد وصی

ای خدا من هم مسلمان زاده ام 

پس چرا از وی به دور افتاده ام

پیرو اسلام و بودا و یهود 

غافل از عرفان او باشد چه سود

جذبه ای مولا که آیم سوی تو 

شیعه گردم ، رهرو محبوب تو

التماس دعا - سید امید هاشمی 

زنبور

از یکی میپرسن :  به زنبوری که از کندو محافظت میکنه چی میگن ؟

جواب میده : میگن خسته نباشید؟!