کتابفروشی
کتابفروشی توی یک پاساژ بود ٫ میشد گفت مغازه کوچکی است ٫ چند تا پله تا داخل مغازه ٫ مثل همیشه بوی کتاب و کاغذ من را به سوی خودش کشید ٫ پله ها را رفتم بالا ٫ سلام کردم و به سوی قفسه ها رو برگرداندم ٫ تاریخ مشروطه ٫ تاریخ پهلوی ٫ شاعران معاصر ٫ رمان و کتابهای کودک ٫ گویی کتابهایی داشت که معمولا به عنوان هدیه میخرند. یاد کتابهایی افتادم که داشتم و هنوز نخوانده بودم ٫ کتابهایی که نیمی از آنها را خوانده بودم و کنار تخت خوابم ولو بودند. گویی همه آنها داشتند صدایم می زدند٫ مغازه دار داشت زیر چشمی منو نگاه می کرد٫ و من سنگینی نگاه اونو حس می کردم ٫ کسی غیر از من توی مغازه نبود و او هم خودش را با کتابی مشغول کرده بود٫ با خودم فکر کردم کتابفروشی هم شغل خوبی است وقتی کسی نیست میشینی و از خواندن اینهمه کتاب لذت می بری ٫ ولی وقتی مدتی تنها ماندم و کتابها با من حرفی نزدند دلم گرفت ٫ می خواستم حد اقل یک کتاب بخرم تا مغازه دار خوشحال شده باشد ولی هیچکدام را نپسندیدم و یا داشتمو و خوانده بودم ٫ با اجازه ای گفتم و اومدم بیرون ٫ نمیدونم اون با خودش چی فکر کرد ولی من فکر می کنم کتابفروشی ها این روزها خیلی مهجور مانده اند. به سمت خونه راه افتادم تا اون کتاب جدید و چاقی رو که هدیه گرفتم بخونم!