خبر غیر قابل باوری بود. دوستی زنگ زد و گفت آقای هاشمی رفسنجانی مرد!

در خانه بودم تلوزیون را روشن کردم دیدم زیر نویس تلوزیون خبر از درگذشت آقای هاشمی دارد. آنچه از ایشان دیده بودم و شنیده بودم مثل یک فیلم به عقب برگشت .... قبول درگذشت بعضی از آدمها سخت است؟ به خصوص شخصی مثل آقای هاشمی.

تمام شب و روز بعدش به فکر این ماجرا بودم و خبرها را دنبال می کردم . روز سه شنبه روز تشییع پیکر ایشان بود . خیلی به خودم پیچیدم هر چه فکر کردم دیدم نمیتوام در این مراسم شرکت نکنم . انگار میخواستم آسمانی شدن این مرد را از نزدیک بینم و باور کنم .  برای ساعت 10 شب بلیط گرفتم . نیمه شب به تهران رسیدم و صبح ساعت 8:30 خودم را به میدان فلسطین رساندم . از میدان ولیعصر خیابانها بسته شده بود . در مسیر پیاده همه ساکت بودند . سکوت عجیبی بود انگار بقیه هم هنوز باورشان نشده . همه در فکر فرو رفته بودند از همه اقشار جامعه آمده بودند . بعضی ها هم که مثل همیشه در حال عکاسی بودند و انگار با هدف گرفتن عکس و فیلم  آمده بودند. ترجیح دادم به دانشگاه وارد نشوم و نماز را از همان ورودیه دانکده هنر اقتدا کنم. نماز با تاخیر شروع شد. آقای خامنه ای تاکید کردند همه اذکار را تکرار کنند . رکعت اول را تکرار کردم ولی رکعت های بعد انگار خیلی با همیشه متفاوت بود یا من آنقدر خیالات و خاطرات در ذهنم متصور بود که بیشتر گوش می دادم و یا گریه می کردم. روحانی میانسالی هم که در کنار من بود به شدت می گریست . خیلی ها گریه می کردند حتی آنها که بسیار جوان بودند. انگار سبک شده بودم . از اینکه رفتم و در مراسم شرکت کردم وجدانم آسوده شده بود. در حالی که باز می گشتم به این فکر می کردم که در روزهای آتی آیا کسی هست که جای خالی آقای هاشمی را پر کند.... و هزار سوال بی جواب دیگر