خاطره
سلام خاطره
یادته پارسال این روزا چه شکلی بودی
خاطرت هست خاطره؟
یه عالمه بسته دور و برت بود
و یه خاطر تبدار
که داشت با التهابش
نقش تو رو تو دفتر تاریخش ظاهر می کرد
انگار بود ولی با خط نامریی کشیده بودنش
حالا این تب و آتیش داشت ظاهرش می کرد
میشد فهمید جاش کجاست
یهو اومد پای همه چیز
عین یه امضا
عین یه مهر
خاطره
حالا که بهت نگاه می کنم
می بینم چه رنگ و لعابی به دفتر تاریخ دادی
یکسال و یک ماه و چهارده روز
خاطره تو خیلی خوبی
تو دفتر تاریخ
عکس یه آتیشو کشیدی
و منو که تو یک شب تاریک و سرد
نشستمو و تنها زل زدم به آتیش
تو چشام چیزی جز شعله های این آتیش نیست
خاطره ٫ خاطره
هر وقت به یادت می افتم
منو یاد گذشته میندازی
یه بار نشد دست ما رو بگیری ببری به آینده
خاطره
میشه بگی روزای بعد قراره تو دفتر تاریخ ما چی بکشی
یعن میشه از میون این آتیش
یه پری بیاد بیرون
یا قراره
آخر این دفتر
عکس یه تل خاکستر باشه
خاطره ٫ خاطره
من چه ساده لوحم
اگه تو اینا رو میدونستی که اسمت خاطره نبود
تو مخلوق خود منی
این من بودم که تو رو به دنیا آوردم
بزرگ کردم
و حالا همه ذهن منو گرفتی
صبر کن
پری قصه ما قراره بیاد
قول داده بیاد و بشه قهرمان داستان
قراره خاطره من و خاطره اون بشن خاطرات
دیگه لازم نیست دفتر تاریخو سیاه کنی
اونوقت خودت یه دفتر داری
از اون دفترایی که یه قفل دارن
کلیدشم دست اونه
خودش اینجوری دوست داره
میخواد قصه شو برای هر کی دوست داره تعریف کنه
میگه به هر یک از پریا
یه قصه رو میگه
و به هیچکدوم همشو نمیگه
ولی خوب بلاخره
یه روزی باید این قصه رو تعریف کرد
اونوقته که تاریخ باید بیاد پای صحبتش بشینه
میدونم خیلی از قصه هاش
تو هیچ تاریخی نیست
آخه اونم یه دونه است
یه دونه است خاطره و قراره یه دونه بمونه
قراره منو از این دنیا ببره
میدونم منو میبره