آتش
به دور هم نشسته بودند آتشی روشن بود و همه خیره به آتش ٫ کسی به دیگری نگاه نمی کرد گویی یکدیگر را نمی دیدند و شاید هم وجود هم را انکار می کردند هر یک می خواست فکر کند با این آتش تنهاست ولی آتش رقص کنان هر بار به یکی مایل می شد٫ همه را به بازی گرفته بود ٫ اولی با چشمانی خمار چنان که گویی باده ای نوشیده بود مست به گوشه ای خزید گویا حرارت باده درونش او را از این آتش بی نیاز کرده بود ٫ قیدش را زد با شیشه می در آغوشش به خواب رفت ٫ دومی از این بازی خسته شد اهل آتشبازی نبود ٫ با خودش گفت این بازی برای من خیلی زود است خیلی زود ٫ قواعدش را هم بلد نبود ٫ بلند شد و دور شد ٫ کم کم در سیاهی گم شد. زیر لب می گفت برای بازی با آتش باید قید همه چیز را زد ٫ باید همه را باخت من اهل بردنم نمی خواهم ببازم ٫ سومی می خواست دستی به آتش برساند کمی گرم شود و برود٫ راهش سوا بود ٫ او عادت کرده بود به گرد هر آتشی لختی بماند و بعد با دیدن هیمه ای آن سو تر برود٫ آنهم بعد از مدتی که گرد آتش چرخید کمی به آن خاک پاشید و رفت ٫ آتش ناباورانه کمی به خود پیچید ولی همچنان رقص شعله ها سیاهی را به بازی گرفته بود ٫ چهارمی ساکت نشسته بود و به آتش خیره بود ٫ او اهل رفتن نبود ٫ آمده بود که بماند٫ برای او آنسوی این آتش فقط تاریکی بود ٫ او آمده بود که همه چیز را ببازد ٫ آمده بود که هر چه برده را در این آتش بریزد و رقص شعله های گرمش را نگاه کند ٫ او مدتها به دنبال آتشی سوزان همه جا را گشته بود ٫آتشی که خاموش نشود ٫آتشی که دعای زرتشت جاودانش گرده باشد و حالا آن را یافته بود ٫ می دانست کسی جز او یارای سوختن در این آتش را ندارد می دانست که اگر در این آتش قدم گذارد آتش بر او سر می شود و این هیمه گلستان ٫ او خرقه ای از عشق پوشیده بود ! خرقه ای از عشق