درد 

اتاقی بدون هوا

و خاطری نگران

حالا دیگر انگشتها هم نمی خواهند تایپ کنند

الان زمان نقاشی بود

کشیدن نقشی که  ساعتی

شاید خاطرم را 

از نگرانی پاک کند

ولی این درد 

یارای نشستن را گرفته است

ای لعنت به خواب 

که همیشه تو را 

به من ترجیح می دهد

اینبار باید دست هم را بگیریم

که اگر خواب  خواست 

یکی را ببرد

آن یکی تنها نماند

اگر این درد بگذارد

اگر