خون سبو
کوچه باغهای برفی امروز که چون عروس٫ لباس سپید بر تن داشت ٫ یادآور شب سرد دیگری بود که قرار است بی تو به سر شود. باز نشستن به پشت پنجره خیال برای ساعت ها و به گوش نشستن به انتظار تلنگری به پشت شیشه٫باز رفت و آمد نامحرمانی که بین ما فاصله می اندازند. نازنین گویی خلوتی نیست که ما را در آن جای دهد زیرا که سایه این اشباح به دورمان چون هزار چشم نامحرم است. در این شب برفی که صدای سکوت می آید ٫ در میخانه بسته است و خبری از ساقی نیست و من در فکر ریختن خون سبو ٫ در انتظار آمدن تو مانده ام.
التماس دعا - سید امید هاشمی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:55 توسط امید هاشمی
|