پرنده مهاجر
سرزمین جدیدی را تجربه می کرد ٫ قبلا از آنجا گذشته بود ولی هیچگاه به این مدت نمانده بود ٫ پرنده خسته از پروازهای مدام به آینده فکر میکرد ٫ همه را از خودش رانده بود ٫ ولی اتفاق عجیبی برای او افتاد ٫ پرنده عاشق صیادی شد که می خواست پرنده ای را در آسمان شکار کند٫ آسمان را بارها چرخید ٫ شبها نخوابید ٫ ولی هر بار بر سر شکارچی ظاهر می شد می خواست که شکار او باشد٫ حس غریبی بود ٫ روزی که جانش به لب آمده بود و در آسمان نگاه شکارچی می چرخید تیر تفنگ او که نه تیر نگاهش او را به زیر کشید٫ پرنده به پای او افتاد ٫ شکارچی بالای سرش رفت دید زخمی است ٫ او حیران از این بود که این زخم از چیست او که تیری شلیک نکرده بود٫ گیج شده بود و به پرنده نگاه می کرد٫ دلش به حال پرنده سوخت ٫ پرنده ما حالا اهلی شده از صبح تا شب به عشق صیاد می خواند ٫ اسیر شکارچی شده ولی به آرامش رسیده است!
التماس دعا - سید امید هاشمی