پرنده مهاجر همه دنیا رو گشته بود ٫‌هر بار سرما و گرما او را به جایی دور کوچانده بود. خسته بود از این همه پرواز بالهایش کرخت شده بود٫ با خود فکر می کرد این پرواز کی پایان میگیرد؟ کجا می شود لانه ساخت تا برای همیشه از گرما و سرما در امان باشد؟ کجا می شود آرام گرفت ؟ دوستانش را دیده بود که با تیر یک شکارچی از پرواز برای همیشه باز مانده بودند ٫‌ولی او همیشه از دست شکارچی ها فرار کرده بود٫ شانس هم با او یار بود.

سرزمین جدیدی را تجربه می کرد ٫ قبلا از آنجا گذشته بود ولی هیچگاه به این مدت نمانده بود ٫ پرنده خسته از پروازهای مدام به آینده فکر میکرد ٫ همه را از خودش رانده بود ٫ ولی اتفاق عجیبی برای او افتاد ٫ پرنده عاشق صیادی شد که می خواست پرنده ای را در آسمان شکار کند٫ آسمان را بارها چرخید ٫ شبها نخوابید ٫ ولی هر بار بر سر شکارچی ظاهر می شد می خواست که شکار او باشد٫ حس غریبی بود ٫ روزی که جانش به لب آمده بود و در آسمان نگاه شکارچی می چرخید تیر تفنگ او که نه تیر نگاهش او را به زیر کشید٫ پرنده به پای او افتاد ٫ شکارچی بالای سرش رفت دید زخمی است ٫ او حیران از این بود که این زخم از چیست او که تیری شلیک نکرده بود٫ گیج شده بود و به پرنده نگاه می کرد٫ دلش به حال پرنده سوخت ٫ پرنده ما حالا اهلی شده از صبح تا شب به عشق صیاد می خواند ٫ اسیر شکارچی شده ولی به آرامش رسیده است!


التماس دعا - سید امید هاشمی