روزي دل من كه تهي بود و غريب ،

 
از شهر سكوت به ديار تو رسيد ! 


در شهر صدا كه پر از زمزمه بود ‍؛

 
تنها دل من قصه مهر تو شنيد ؛ 


چشم تو مرا به شب خاطره برد ؛ 


در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد . 


در سينه سردم اين شهر سكوت ، 


ديوار سكوت ز صداي تو شكست . 


شد شهر هياهو اين سينه من ، 


فرياد دلم به لبانم بنشست . 


خورشيد مني منم آن بوته دشت ، 


من زنده ام از نور تو اي چشمه نور ، 


درياي مني منم آن قايق خرد‌ ، 


ناگه تو مرا ميبري  بر ساحل دور 

اکنون تو مرا همه شوری و صدا

اکنون تو مرا همه نوری و امید 

در قاب دلم بنشین بار دگر

ای پیکر تو چو گل یاس سپید