شهر سکوت
روزي دل من كه تهي بود و غريب ،
از شهر سكوت به ديار تو رسيد !
در شهر صدا كه پر از زمزمه بود ؛
تنها دل من قصه مهر تو شنيد ؛
چشم تو مرا به شب خاطره برد ؛
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد .
در سينه سردم اين شهر سكوت ،
ديوار سكوت ز صداي تو شكست .
شد شهر هياهو اين سينه من ،
فرياد دلم به لبانم بنشست .
خورشيد مني منم آن بوته دشت ،
من زنده ام از نور تو اي چشمه نور ،
درياي مني منم آن قايق خرد ،
ناگه تو مرا ميبري بر ساحل دور
اکنون تو مرا همه شوری و صدا
اکنون تو مرا همه نوری و امید
در قاب دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو چو گل یاس سپید
+ نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:39 توسط امید هاشمی
|