کبوتر محرم
برج سالها از عمرش می گذشت ٫ از آن بالا همه شهر را دیده بود ٫ هر چه بر آن گذشته بود ٫ مردم را که می آمدند و می رفتند ٫ کبوترانی که برای رفع خستگی بر روی او می نشستند و سرهایشان را به زیر بالشان می بردند تا چرتی بزنند.
یک روز که همراه با طلوع آفتاب سایه خودش را می دید که به درازای شهر قد می کشد چشمش به کبوتری افتاد که آراسته تر از دیگران بود ٫ سرش را به زیر بال نبرده بود ٫ دایم از این سو به آن سو می پرید و می خواست سایر کبوتران را از خواب بیدار کند٫ به یکی تک می زد به یکی دانه می داد و پرهای بعضی را می کند ٫ برج داستان ما ٫ مغرور از سالها راست قامتی ٫ مغرور از سایه بلندش بر شهر ٫ مغرور از اینکه فکر می کرد همه چیز را می داند ٫ مغرور از اینکه معمارش او را اینچنین بلند بالا ساخته بود ٫ کبوتر شاد زیبا را سرزنش کرد ٫ کبوتر پرید و رفت ٫برج او را تا انتهای افق نگاه کرد. همین که در افق گم شد٫ تازه فهمید که چیزی را گم کرده است ٫به دانه دانه کاشیهای لعابیش نگاه کرد ٫ همه سر جای خود بودند ٫ سایر کبوتران سر به زیر بال خود داشتند و یا دانه بر می چیدند ٫ همه چیز سر جای خودش بود ٫الا برج پیر که بی قرار شده بود ٫ می دانست چیزی گم شده است ٫چیزی که همه چیزش بود
باز به اطراف نگاه کرد ٫ در شهر هم چیزی عوض نشده بود ٫کوچه ها و پشت بامها همان بودند که سالهاست هستند ٫ با خود گفت کاش از آن کبوتر سرخوش بپرسم شاید او بداند با رفتنش چه اتفاقی افتاد ٫ تا غروب بی قرار بود و نگران ٫ گم کرده ای داشت ٫ دیگر خودش نبود ٫ فکر می کرد ارتفاع پستی شده ٫ فکر می کرد کاشیهایش دارند می ریزند٫ خود را دود گرفته و غبار آلود می دید ٫ دیگر از کبر و خود پرستی سابق خبری نبود ٫ اولین ستاره های آسمان داشت سوسو می زد که کبوتر را دید زیبا تر از قبل با پرهایی آراسته ٫ هیچوقت او را به چنین زیبایی ندیده بود ٫ حس کرد جانی دوباره گرفته است ٫ قد کشید ٫ کاشی هایش برق زدند و چشمک ستاره را سلام گفتند ٫ تازه فهمید که چه چیزی را از دست داده است ٫ او سالها بود با این کبوتر نفس کشیده بود ٫ سالها بود که او را بر شانه های خود داشت و با او همنفس شده بود
او همنفس خودش را رانده بود ٫ او جانش را بر بالهای کبوتر دید ٫ تازه فهمید حیاتش از چیست ٫ تازه فهمید شیشه عمرش به گردن این طوقی است ٫حالا برج داستان ما هر بار کبوتر از شانه اش تا انتهای افق پرواز میکرد نگران و مضطرب منتظر بازگشت او بود ٫ حالا اگر ببیند بالش زخمی شده یا تند بادی او را هراسان کرده همه کاشی هایش می لرزد٫ قدش خمیده می شود ٫می دانم شما هم این برج را در شهر و دیار خود دیده اید ٫اینبار بهتر به آن نگاه کنید ٫ببیند کدام کبوتر سر در گوش او بغبغو می کند او همان کبوتر داستان ماست ٫اگر برج پا در زمین دارد و نمی تواند برود ٫کاش کبوتر پیش او بماند و جلد بامی دیگر نشود ٫وگرنه برج فرو خواهد ریخت ٫ اگر برج فرو ریخته ای را دیدید بدانید ٫ کبوتر محرمی برج را ترک کرده است!
التماس دعا - سید امید هاشمی