چقدر در این دنیا رفتیم؟

چقدر از این دنیا رفتند ؟

چقدر دیگر باید برویم؟ تا از این دنیا رفته باشیم؟

چقدر می آیند ٫ و تا به آنها عادت می کنیم می خواهند بروند؟!

خدایا این چه دنیایی است که آفریدی؟

شکایت نمیکنم ولی اعتراف می کنم که درک هم نمی کنم؟

اینهمه برخورد ٫ این همه آمدن و رفتن ٫ این همه تلاطم و فراز و نشیب

چطور انتظار داری این انسان ضعیف از این دریای پر تلاطم عبور کند و باز به تو برسد؟

شیطان را هم که مجال داده ای که از صبح تا شب چاه را به جای راه به ما نشان دهد

اولیا و عرفا هم که چنان اندکند که در شمار نمی آیند

وای از این تنهایی 

چند بار به زمین بخوریم و بلند شویم 

چند بار زخمی شویم و زخمی کنیم 

کٍی می خواهی دست ما را بگیری و به گوشه امنی ببری؟ چه کسی قرار است دست ما را بگیرد و به دست تو بسپارد

خدایا من خسته ام ٫ 

در این زندگی ٫ مثل رانندگی در خیابانهای شلوغ 

نه تنها باید مواظب باشی راه کسی را نبندی ٫ بلکه دایم راه را بر تو می بندند

چنان راه را می بندند که یا در سکون بپوسی و بمیری

و یا برای عبور به بیراهه بروی 

حال چه باید کرد ؟ سکون یا حرکت ؟

سکون را که نمی پسندی ٫ برای حرکت چه کنیم وقتی راه ها بسته است؟

خدایا مبارزه تا کی ٫ خدایا این عمر دنیا یک روزش هم زیاد است 

اگر امتحان است زیاد است ٫ که اگر لذت باشد ٫ هر چه باشد کم است

گیریم اعتدال شرط عقل است ٫ چگونه یک چشم به ماندن داشته باشیم ٫ یک چشم به رفتن ؟!

یک پا برای ماندن و یک پا برای رفتن 

این دو در یک جا جمع نمی شود

بمانیم می گندیم ٫ برویم نمانده ایم!!

نمی دانم

‌گذشته را که نگاه می کنم همه رفتن بوده است ٫ هم رفته ام و هم رفته اند ٫ مانند کودکی با یک تکه گچ یا به دیوار خانه ای خطی کشیده ام و یا به دیوار خانه مان خطی کشیده اند

این همه خاطرات ما و آنهاست 

ولی نه ما و نه آنها داشته ای ندارند

همه از این دنیا تنها با خاطراتشان می روند و در این دنیا نیز تنها خاطراتشان می ماند و گژ مژ خطی که کشیده اند

از اول تا آخر را نگاه کنی هیچ  چیز نیست که بماند ٫ ما در اینجا معمار خاطراتیم و بس 

تاریخ می سازیم و داستان ٫ گاهی نوشته هامان شعر است و گاهی نثری که جز خودمان کسی را یارای خواندنش نیست٫ حاصل همه این رفتن ها و دیدن ها و شنیدن ها در بعضی شاید به چند خط هم نرسد. 

عشقمان بهانه ماندن است و هجرمان بهانه رفتن 

نمی دانم عاشق که می شویم می خواهیم بمانیم یا می خواهیم دیگری را که مانده است با خود ببریم 

آری همین است 

آری همین است 

ما آمده ایم به این دنیا که ببینیم و برویم و خاطره ای خوش بسازیم ٫ ولی عاشق شویم ٫ نه برای ماندن 

بلکه برای اینکه دست دیگری را بگیریم و همسفر شویم 

با هم این راه را طی کنیم 

من در این راه به دنبال همسفری می گردم که تا پایان با من بماند 

او شکل من است ٫ من را می فهمد ٫ من را می خواهد ٫ من دست او را خواهم گرفت ٫ او دست مرا خواهد گرفت 

او در سیلاب حوادث در آغوش من است ٫ من در هنگام بارش اشک در آغوش اویم 

من پلی خواهم شد برای او ٫ او بالی خواهد شد برای من 

با او من به بیراهه نمی روم ٫ من از موانع خواهم پرید 

او با من به چاه نمی افتد ٫ پلی خواهم شد برای او 

و در پایان راه چه پیر و فرتوت و چه جوان و برنا ٫ هر دو یکی خواهیم شد ٫ ما یک دل به تو خواهیم داد ٫ زیرا که هر یکی نیمه دل دیگری است!!

حال خاطرم آسوده است 

خدایا دنیا و روزهایش را بگو هر چه می خواهند کش بیابند ٫ شیطان را  هم بگو همه چاه های عالم را در پیش پای من بگذارد

من بالهای خویش را یافته ام! 

التماس دعا - سید امید هاشمی