سلام بهونه شبهای تنهایی

نشسته بودم پشت پنجره خیال ٫ کارم شده همین ٫ شبها بنشینم و در خیال خود منتظر دیدن تو باشم ٫ شاید بیایی و این دل بی تاب کمی آرام شود 

آنگاه که آمدی ٫ از جایم پریدم ٫ گل از گل وجودم شکفت

سلام کردم

سلام به تو 

و سلام به خدایی که تو را آفرید

تا کی باید در برابر این پنجره ساعت ها بشینم تا شاید از برابر آن رد شوی و من ترا ببینم ؟

چه سخت است انتظار و چه سخت است ندیدنت ؟!

نازنین در این عمر کوتاه دنیا نمی خواهم جز تو چیزی ببینم ٫ چه ارزشی دارد که در این دنیا باشم و تو در برابر من نباشی ؟!

من این دنیا را بدون تو نمی خواهم !! سکوتی که حالا در گرد من است و چون قبایی سنگین بر روی من افتاده است باید با صدای خنده های تو از هم دریده شود

زندگیم شده بازی با سکوت و جستجوی دلی که در جای خودش نیست 

چه میشد اگر الان در کنار من بودی و از آرزوهایت می گفتی 

چه میشد اگر من نزد تو بودم می گفتم آرزویی جز بودن در کنار تو ندارم

ولی افسوس که عشق حقیقی همیشه باید افسانه شود!

و من میدانم که جنس این یکی اصل است!

دعا کن عشق من افسانه شود

که اگر وصل شد نه صد در صد حقیقت خواهد شد و نه دیگر افسانه خواهد بود

التماس دعا - سید امید هاشمی