بیداد زمان
به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیك بلا بود
ای برگ ستمدیده پاییزی
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی
روزی تو هماغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شیدا
دلدادهی رسوا
گویمت چرا فسرده ام
در گل نه صفایی
نی بوی وفایی جز ستم ز وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پیوست
من ماندم و صد خار ستم، وین پیكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 18:30 توسط امید هاشمی
|