چه بی تابانه می خواهمت


ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !


چه بی تابانه تو را طلب می کنم !


بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست


و فاصله ٫ تجربه ای بیهوده است


بوی پیرهنت 


این جا و اکنون


کوه ها در فاصله سردند


دست در کوچه و بستر

حضور مأنوس دست تو را می جوید .


و به راه اندیشیدن


یاس را


رج می زند.


بی نجوای انگشتانت


فقط.


و جهان از هر سلامی خالی است

 

شانه ات مجابم میکند


در بستری که عشق تشنگی است


زلال شانه هایت


همچنانم عطش می دهد


در بستری که عشق


مجابش کرده است