شب اول
مثل بچه هایی که با پدرشان به محل کار می آیند
یک کوشه نشسته بود و لپهایش را باد کرده بود
بغض فرو خورده ای داشت
اصلا اینجا را دوست نداشت
خیلی تنها بود
هیچکس او را ندید
خیلی سخت است که کسی تو را نبیند
شانس آورد او را گوشه ای امن گذاشته بودم
وگرنه تا غروب بارها بر رویش پا گذاشته بودند
حالا هم زل زده به من
می خواهد بداند
بعد از یک روز کز کردن و خستگی
چه باید بکند
و من چه برنامه ای برای او دارم
بی تاب است و پر طپش
نگران و هراسان
نه من و نه خودش نمی دانیم تا کی بیرون سینه طاقت می آورد
روزی
ماهی
سالی
باید هر چه زودتر خانه ای برایش پیدا کنم
نمیدانم صاحبخانه تا کی او را پشت در نگه خواهد داشت
به در خانه هر کسی هم نمی شود رفت
او تنها برای دیدار او این راه دراز را آمده
کسی که همه می خواهیم بدانیم کیست
خودش را به او نشان دادم
ولی او دلش را می خواهد
نیمه گم شده خودش را
به هر حال یکروز گذشت و در تنهایی زنده ماند
امشب باید برایش کاری بکنم تا بی محلی امروز را به خود نگیرد
برایش شعری خواهم خواند
و یا شعری خواهم ساخت
شاید امشب آرام بگیرد....
التماس دعا - سید امید هاشمی