سالها مواظبت بودم 

کی و چگونه عاشق شدی

فرصت بازی به تو نداده بودم 

تا اینچنین نرد ببازی

تو اصلا این بازیها را بلد نبودی

بازی تو سالها مار و پله بود

پله

 قدمهای من 

و

مار

 نیش و کنایه دیگران

حالا من با تو چه کنم 

شیدا شده ای و بی تابی می کنی 

با عشقی به روشنایی آفتاب 

که به خانه ات آورده ای چه کنم 

چگونه می توانم رخ آفتاب را بپوشانم

خون جگرم را چه کنم 

که با سکوتم رخم را گلگون می کند

حالا در هیچ منزلی قرار نمی گیرم

دل شدگی قرار را برده است

همین روزهاست که بدخواهان سفله 

حکایت ها ساز کنند 

من باید این عشق برهنه را بپوشانم

دیگر به تو گوش فرا نخواهم داد

اگر او را دیدم دزدانه به او نگاه خواهم کرد

داغ دیدن چشمان زیبایش را بر تو می گذارم

تو که از جادوی چشمان او بیخواب شدی

حال باید در حسرت آنها کباب شوی

حالا بسوز

حالا خودت را به قفس سینه بکوب 

این بود تاوان آنچه بارها به تو گفته بودم

حالا دیگر این خانه برای تو تنگ است

او تو را به خانه دل خود راه نمی دهد

اگر هم بخواهد من نمی گذارم 

چون شاید اگر تو را راه دهد 

جا برای دل کوچکش تنگ شود

شاید قرار از دل او هم برود

ای دل 

تو محکوم به آتشی

این جهنمی است که خود ساخته ای

عشق تو را خواهد سوزاند

و خاکستر خواهد نمود

و تو دوباره از خاکستر برمی خیزی 

و باز می سوزی

همانگونه که خداوند جهنم خود را تقدیر کرده است

در این تنهایی و آتش 

فقط دعا کن 

در این تنهایی و سوز و گداز دعا کن

که دل معشوق برایت بسوزد و 

دستش از آستین درآید 

تا تو را از من بپذیرد

اگر چنین شد

آتش بر تو گلستان خواهد شد

وگرنه وای به حال تو و تنهاییت !!