سلام بر حسین که درس عشق می دهد
امروز پنجم محرم است و راه را بر تو بسته اند
عبیدالله ٫ زجر بن قیس را فرستاده
تا راه را بر دوستانت ببندد
و شیث با هزار سرباز به سوی تو می آید
و تو سرخوش از نزدیکی وصل
از همه چیز خود گذاشته ای
ولی من
در کربلای خویش
در کرب و بلایی که به آن گرفتارم
حق گذشتن از هیچ چیز را ندارم
من حق ندارم به خاطر
نرفتن به زیر بار ذلت
از هیچ چیز بگذرم
من حق ندارم به خاطر
رسیدن به معشوق
چیزی را از دست بدهم
حسین جان
تو امام بودی و محق
من که معصوم نیستم و تصمیم من
از دامن عصمت بر نمی خیزد
چه کنم ؟
از کدام هوش برگ براءت خود را بگیرم
از کدام معرفت
انتظار فهم شرایط خود را داشته باشم؟
به چه زبان بگویم که بیعتی نبوده که حالا شکسته شود
من از ابتدا گردن به چنین بیعتی نداشتم
حال هم سوار بر اسب سرکش خیال
بر علیه هر آنچه ذلت است خروج کرده ام
من هم اکنون گرفتار بلای عشق
در سرزمین سردی گرفتارم
اما در درون من آتشی شعله ور است
یاری کننده ای هم ندارم
در صحرای سفیدی که شنهای آن برگهای سفید کاغذ است
به انتظار وصل خواهم نشست
شاید که او مرا بیاید
و مرا از ذلت روزهای دراز برهاند
شاید عاشورا
روز رهایی من نیز باشد.
التماس دعا - سید امید هاشمی