گناه او
او چه گناهی دارد
چرا باید در این آتش جنونی که به دست من
به دامن چهل سال و یکصد و چند روز زده شده است
بسوزد
پس نام و یاد او تا انتهای این داستان مقدس خواهد ماند
او الهه من است
من او را می پرستم
چشمهای خسته از شبهای بیخوابی
تا پلک بر هم می گذارند
او را می بینند که معصومانه می خندد
او در نگاه خویش صراحت و سادگی دارد
ولی از همه جا بی خبر است
نمیداند که من در ذهن خویش از پیکر تبدار او
چه تراشیده ام
هیچ خبر ندارد که در این رویاهای شبانه
چند بار به پای او افتاده ام تا مرا ببیند و
پا بر دل من نگذارد
هیچ خبر ندارد رقیبی برای خویش ساخته ام
و دست او را در دست او گذاشته ام
او از کجا بداند که من چه دردی می کشم ٫ وفتی تلاقی نگاهش با نگاه دیگری است
او به راه خویش می رود و من
با اشک و آه برایش آرزوی خوشبختی می کنم
وقتی از ترس فراق و هجران
سر در گریبان فرو می برم
خوشحالم از اینکه شاید بتوانم
گاهی از سر دیوار دلواپسی خویش
او را ببینم
شاید در پس کوچه های خیال
عطر مویش به مشام بیاید