سرنوشت من
در سرازیری زمان
با چشمان بسته ای که جرات باز شدن ندارند
با سرعت نور به پایین می روم
وقتی سوار بر اسب خیال
با رویاهای خود تا ستاره ها رسیدم
دلم باور نداشت که ماه هم روزی
روی ماهش را از من بر می تابد
باور نداشتم که ماه من بدرش هلالی شود
و چون داس
ساقه های نو پای مرا قطع کند
گلهایی که بر سرم روییده بود
تا تاج گلی برای او باشد
حال به پای او ریخته
و افسوس پا بر گلبرگها که نه
بر روی دل من می گذارد
و من در سرازیری زمان
با چشمان بسته ای که جرات باز شدن ندارند
نا خواسته به سوی سرنوشت خویش می روم
التماس دعا - سید امید هاشمی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 23:19 توسط امید هاشمی
|