ما
چرا باید اینچنین با خودم بیگانه باشم ؟ وقتی برای دیگران داستان های زیبا تعریف می کردم از یاد برده بودم که شاید من هم شخصیتی از داستان راوی دیگری باشم.
کتاب تاریخ ورق خورد و حالا من با قدمهای خسته و نگران خویش سطور داستانی را می نویسم تا روایان بعد از من برای مشتاقان بخوانند.
بستر سپید بی خط در روبرو و قدمهای من به نا کجا آباد
یا ناکجا خراب
از اینجا رانده و در جای دیگر یارای ماندن هم ندارم
سالها است در این راه فرصتی برای ماندن نداشته ام
رفتم و رفتم
هر کجا لختی ماندم دردم زیادتر شد
گویا دل راویان مشتاق این داستان صبر ندارد و می خواهند قصه من حتی بدون تو پایان یابد
اما قصه بدون تو که قصه نیست
دلی که تو در آن نیستی که دل نیست
آن را برای چه نگاه دارم ؟
برای چه می روم اگر سرنوشت من بی تو بودن است؟
برای چه قصه ای بنویسم که تو در آن نباشی؟
چرا هر آنچه تو در این صفحه تقدیر است من را دست نیافتی می داند و هر آنچه من در وجود من است بر زمین افتاده است؟
چرا هر آنچه تو است نمی بیند که این من دیگر من روزهای پیش نیست ! این من همه دارد به تو تبدیل می شود
ولی دریغ و افسوس که اگر همه من هم تو شود باز این من که حالا تو شده باز در این داستان تنهای تنهاست
آن تو را در ابتدای این داستان دیدم ولی تو با من همراه نشد. سالها صبر کردم تا در خطوط پایانی داستان - تو و من همراه شوند و داستانی تازه آغاز شود ولی هر چه بیشتر رفتم از تو دورتر شدم
حالا باز تنهایم به دنبال تویی که نمی شناسمش
به دنبال آنکه حداقل در پانوشت قصه خویش لختی با تو به آرامش برسم . تو داستان خود را پس از من آغاز کرده ای و من بی تو در پایان داستان خویشم
کاش زمان برمی گشت و من در ابتدای راه تو می ایستادم و تا ابدیت به انتظار می نشستم تا من و تو ما شویم
التماس دعا - سید امید هاشمی