من و درخت
درخت بسیار خسته بود
او چشم به دور دست داشت
شاید ابری از آن دورها او را ببیند
و دوستان خود را خبر کند تا همه به سوی او بیایند
ماه ها بود که باران ها فقط برگهایش را شسته بود
درخت ریشه هایش را برای قطره ای آب به هر سو دوانده بود
برگ هایش نا امید ریخته بودند و شاخه هایش یکی پس از دیگری خشک می شدند
من هم خسته ام
خسته از انتظار
شور و طراوت جوانی دیگر نیست
دوستانم هم از من نا امید شده اند
آنها نیز یک به یک از کنار من می روند
دیگر داستان آمدن یک خبر خوب را باور ندارند
چند سالی است در انتظار خبرهای خویم
قاصدانی به هر طرف فرستاده ام
ولی کسی خبری باز نیاورد
آه صبر کن !
من درخت نیستم
انسانم
خلیفه خدا بر زمین
خود می روم و با آن خبر خوب باز می گردم
اگر آن را نیافتم خود خبری خواهم ساخت
بهترین خبر
صبر کن حقیقت
من به راه افتادم .........
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:51 توسط امید هاشمی
|