عشق حراج شده بود

نشسته بودند و به خریدار و فروشنده نگاه می کردند.

 میخواستند زودتر معامله تمام شود تا چای بیاورند!

عشق خود نمی دانست که معشوق است یا عاشق یا هیچکدام 

اسیر سنت شده بود

اسیر توری از افکار ‍پیشینیان

حالا خود را در لباس دختری لرزان می دید 

و باور داشت باید از این مرحله بگذرد

همین فکر او را به این ورطه کشانده بود

فردای امشب تاریک بود

تاریک تر از شب هایش

عشق نمیدانست به دل آتشینی خانه خواهد کرد

 و یا دستمال کهنه نم گرفته آشپزخانه خواهد شد تا بپوسد.

پیشینیانش این قمار را کرده بودند 

بعضی باخته و بعضی برده

تجربه می گفت همین ایمن ترین راه است 

عشق هم دوباره به خانه این دختر هراسان آمده بود 

تا باز در این قمار 

عاشقانه همه چیز را ببازد

 شاید این بار خانه داغ و آتشین خود را بیابد.

عشق غافل است که کسی  در جستجوی اوست

نه بر تن آن دختر لرزان 

و 

نه در چشم هوس آلود ساقی سیمین ساق

ولی  این خریدار 

همه را در قمار پیشین باخته است

حتی دلش را 

دیگر سقفی ندارد تا عشق را در زیر آن بنشاند

سقفی نیست تا باران اشکهایش بر سر او نبارد

حالا او دستمال نمناکی در جیب خود دارد تا از درد دلی که دیگر نیست در آن بگرید

به جنگ عشق هم که نمی شود رفت 

عشق فقط میزبان می طلبد 

و چه مغرورانه هر آنچه بخواهد انتخاب می کند.

عشق برنده هر قماری است 

من یا تو 

دختر یا پسر 

پیر یا جوان فرقی ندارد 

اگر هر چه داشتی بر سر او باختی از خانه ما و شما می رود

می رود بر سر میز قماری دیگر 

در برابر چشمان منتظر و نگران معامله گرانی که او را به چشم شهوتی دیگر می نگرند می نشیند

آی مردم

اگر عشق روزی  به سراغ من آمد او را در قفس سینه زندانی می کنم 

از فریاد و صدای او نمی هراسم 

از اینکه آبروی مرا نزد هر کس و ناکس ببرد ترسی ندارم

او باید زندانی تن من باشد

می خواهم او را با خود به آن دنیا ببرم

تا با تن گناهکار من هزاران بار بسوزد

می دانم تا آن زمان هزاران بار مرا خواهد سوزاند

می دانم 

ولی این را هم می دانم تا نسوزم راهی را روشن نخواهم کرد.


التماس دعا - سید امید هاشمی